فريد الدين العطار النيسابوري

138

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

نامرادى خار بسيارم نهاد * تا چو اويى دست بر خارم نهاد گر چه اين خارىست كارزان ارزد اين * چون ز دستِ اوست صد جان ارزد اين . » ديگرى گفتش كه اى پشتِ سپاه * نا توانم ، روى چون آرم به راه ؟ من ندارم قوّت و بس عاجزم * اين چنين ره پيش نامد هرگزم وادىِ دور است و راهِ مشكلش * من بميرم در نخستين منزلش كوه‌هاىِ آتشين در ره بسىست * وين چنين كارى نه كارِ هر كسىست صد هزاران سر درين ره گوى شد * بس كه خون‌ها زين طلب در جوى شد صد هزاران عقل اينجا سر نهاد * وان كه او ننهاد سر ، بر سر فتاد در چنين راهى كه مردان بىريا * چادرى در سر كشيدند از حيا از چو من مسكين چه خيزد جز غبار * گر كنم عزمى بميرم زار زار .